انجمن گفتگوی خبرنگاران ایران
آخرین اخبار و اطلاعات ایران و جهان
 
 پرسشهاي متداولپرسشهاي متداول   جستجوجستجو   ليست اعضاليست اعضا   گروههاي کاربرانگروههاي کاربران   ثبت نامثبت نام 
 مشخصات فرديمشخصات فردي   پيامهاي خصوصيپيامهاي خصوصي   ورودورود 

بي بي فاطمه خاطره اي از حج

 
ارسال موضوع جديد   پاسخ دادن به اين موضوع    فهرست انجمن گفتگوی خبرنگاران ایران -> مطالب متنوع کاربران
مشاهده موضوع قبلي :: مشاهده موضوع بعدي  
نويسنده پيام
رکسانا
مدیر
مدیر


عضو شده در: 19 Dec 2007
پست: 48

پستتاريخ: دوشنبه Dec 24, 2007 11:14 pm    عنوان: بي بي فاطمه خاطره اي از حج پاسخگويي به اين موضوع بهمراه نقل قول

بي بي فاطمه خاطره اي از حج

سر و صداها تقريباً قطع شده بود، همراه جمعيت از پله هاي هتل پايين آمدم. از ديدن آن همه پله تعجب كردم، چون هنگام بالا رفتن به قدري در جمعيت حل شده بودم و با فشار آنها بالا رفته بودم كه متوجه اين همه پله نبودم.
وقتي كه به بيرون از هتل رسيدم احساس كردم كف پايم خيس شد. زيرپايم را نگاه كردم و با حيرت ديدم روي رودي از خون و آب ايستاده ام.
ناخودآگاه به ياد بي بي افتادم و ترس تمام وجودم را فراگرفت. آره، با هم تو راهپيمايي شركت كرده بوديم. خوب يادم هست وقتي به نيت شركت در راهپيمائي از ساختمان هتل پايين آمديم، بي بي دستم را گرفت و گفت: وضو كه گرفتي، قبل از حركت نيت هم بكن. نيت كن كه به قصد انجام فرمان خدا و برائت از مشركين در اين راهپيمايي شركت مي كني.
لبخند زدم و گفتم: چشم بي بي چشم؛ ميان جمعيت گم شديم، چه شيرين و بامزه شعارهاي عربي رو پاسخ مي داد. نصفي شو عوضي مي گفت و باعث خنده جمعيت اطرافمان شده بود. بي بي هرچند كه شعارها را عوضي مي داد، اما آن قدر با اخلاص مي گفت كه همه را تحت تأثير قرار داده بود. پيرزن با اين كه بيش از 80سال داشت، آن قدر محكم و باصلابت مشت هايش را گره كرده بود كه همه فكر مي كردن همين الآنه كه مشت هايش را توي سينه مشركين بكوبد و آن ها را نقش زمين كند.
با فرياد شرطه ها دوباره به خودم آمدم. خداي من نكنه بي بي هم... نه حتي جرأت نداشتم فكرش را هم در سرم راه بدهم.
كمي بالاتر از هتل فلسطيني ها به وسط خيابان رفتم و روي بعضي از جنازه ها را كنار زدم تا ببينم آنها را مي شناسم يا نه؟ صورت بعضي هاشون تير خورده و متلاشي شده بود. بعضي ها هم در اثر خفگي سياه و كبود شده بودند. طاقت ديدن چنان چهره هايي را نداشتم. از كنار آن ها دور شدم. در وسط خيابان جوانان ايراني را مي ديدم كه با عجله مي دويدند و به هم مي گفتند: «جنازه ها رو بشماريد، آن ها را جمع كنيد وگرنه همشون رو سر به نيست مي كنن.»
غم ديدن اين صحنه ها و شرم از خدا به خاطر اين گستاخي و اهانت، كه انسان هاي سياهدل و مزدور در حريم امن او انجام داده اند و نگراني از سرنوشت بي بي حالم رو حسابي دگرگون كرده بود.
ياد بي بي يك لحظه از ذهنم خارج نمي شد. مهربانيش، صداقتش، چابكي و سياستش مدام جلوي چشم هايم مي آمد. ياد آن روزي كه با هم به زيارت خانه خدا رفتيم، انگشت هايش را پر از انگشتر عقيق كرده بود، اول نفهميدم از اين كارش چه منظوري دارد؟ وقتي كنار خانه خدا رسيديم، ديدم با زرنگي خاصي خودش را به ديوار كعبه نزديك مي كند و پس از تعريف و تمجيد از خدام به آنها يك انگشتر عقيق مي ده و حسابي خونه خدا را مي چسبد و زيارت مي كند. چه قدر آن لحظه كه ديدم صورتش را روي حجرالاسود گذاشته بود و با اشك هايش آن را شستشو مي داد به حالش غبطه خوردم. با خودم مي گفتم: يعني من از اين پيرزن 80-90 ساله دست و پا چلفتي ترم؟ چه قدر راحت خدام را خام مي كند و به مقصود خودش مي رسد.
دلشوره عجيبي داشتم، هوا تاريك شده بود و مسير هتل را هم گم كرده بودم. در مسير برگشت شرطه ها را مي ديدم كه «باتوم» به دست با صورتي خون آلود قيافه فاتحان بزرگ را گرفته و خوشحال و سرمست از عمل وحشيانه خود بودند. كمي آن طرف تر هم جوانان ايراني را مي ديدم كه با شور و هيجان و معرفت وصف ناپذيري ظرف هاي آب را جلوي مردم مي گرفتند و پس از سيراب كردن آنها راه را به آنها نشان مي دادند.
همين طور كه مي رفتم به يكي از دوستان هم كاروانيم برخورد كردم، درحالي كه پابرهنه بود و چادر به سر نداشت. از او پرسيدم: از بي بي خبر نداري؟ گفت: نه، مگه او هم تو راهپيمايي شركت كرده بود؟ گفتم: آره، تا موقع درگيري كنار هم بوديم كه فشار جمعيت منو از اون جدا كرد.
پس از ساعتي خسته و بي جان به هتل رسيديم. سراسيمه از پله ها بالا رفتم و سراغ بي بي رو از همه گرفتم. بي بي هنوز برنگشته بود. ساعت 11 شب بود. ديگر داشت برايم يقين مي شد كه بي بي هم رفته، ولي نمي خواستم باور كنم، هرچند بي بي لياقت شهيد شدن در كنار خانه خدا را داشت. اما آن پيرزن بيچاره...!؟ نه هنوز دير نشده حتماً مي ياد.
كم كم نيمه شب از راه مي رسيد و مردان كاروان هراسناك بودند، چون چند نفر از زنان و مردان كاروان هنوز برنگشته بودند.
مدير كاروان همراه چند تن به بيمارستان رفته بودند تا ببينند آيا در بين مجروحين كسي را پيدا مي كنند يا نه؟ يك ساعت از نيمه شب گذشته بود، همين طور بين دو طبقه هتل پايين و بالا مي رفتم و منتظر بي بي بودم. ته دلم روشن بود كه بي بي برمي گرده، زمزمه گم شدن بي بي بين زنان و مردان كاروان پيچيده بود. ناگهان از طبقه پايين سر و صدايي شنيدم، يكي از مردان كاروان مي گفت: آمدند، آوردنش اون زندس. سراسيمه به طرف پله ها دويدم و نفهميدم كه چطور خودم را به طبقه پايين رساندم.
خداي من مي دانستم، مي دانستم كسي حريف بي بي نمي شود. با چهره اي خسته و بي رمق وارد راهرو شد. خودم را در آغوش بي بي انداختم و زارزار گريه كردم. به صورت بي بي نگاه كردم، زير چشمش كبود بود. گفتم: بي بي جون، حالت خوبه؟ كمكش كردم و او را به طبقه بالا بردم.
بدن نحيفش خرد و خمير شده بود، معلوم بود كه داره درد مي كشه، اما خوشحال بود كه توانسته از چنگ شرطه ها فرار كنه.
بي بي تعريف مي كرد كه پس از شروع تيراندازي و درگيري به طرف كوه هاي اطراف فرار كرده و يكي از شرطه ها هم او را دنبال كرده است. آن قدر از بالاي كوه سر خورده بود كه پاهايش كبود و سياه شده بود. مي گفت آن قدر از آن بالا سنگ و كلوخ به طرف شورطه پرت كردم كه از ترس جانش من را رها كرد. پس از چند ساعت سرگرداني در كوه و گم كردن خيابان ها، مأموران بعثه حضرت امام خميني(ره) او را پيدا كرده و به هتل آورده بودند.
فاطمه فياضي
_________________
خود را برای پیشرفت مردم ارزانی دار تا مردم پشتیبان تو باشند . ارد بزرگ

به رویاها ایمان بیاورید که دروازه های ابدیت اند . جبران خلیل جبران
بازگشت به بالاي صفحه
خواندن مشخصات فردي ارسال پيام شخصي
نمايش پستها:   
ارسال موضوع جديد   پاسخ دادن به اين موضوع    فهرست انجمن گفتگوی خبرنگاران ایران -> مطالب متنوع کاربران تمام زمانها بر حسب GMT + 3.5 Hours مي‌باشند
صفحه 1 از 1

 
پرش به:  
شما نمي توانيد در اين بخش موضوع جديد پست كنيد
شما نمي توانيد در اين بخش به موضوعها پاسخ دهيد
شما نمي توانيد موضوع هاي خودتان را در اين بخش ويرايش كنيد
شما نمي توانيد موضوع هاي خودتان را در اين بخش حذف كنيد
شما نمي توانيد در اين بخش راي دهيد


Powered by phpBB © 2001, 2005 phpBB Group
Powered by MakeForum.org - Free Forum Hosting
Sign Up now to get your Free Forum!