شکيرا دوست انجمن خبرنگاران ایران


عضو شده در: 28 Dec 2007 پست: 16
|
تاريخ: يكشنبه Dec 30, 2007 9:07 am عنوان: نسيم - داستان کوتاه |
|
|
نسيم
هردو با هم فارق التحصيل شدند،اين چهارسال مثل يک چشم به هم زدن تمام شده بود و هر روز آن هزار، هزار خاطره . انگار همين ديروز بودکه سياوش ونسيم باهم آشنا شده بودند و انگار همين ديروز بود که ازدواج کردند وانگار ....
زندگی مشترک سياوش و نسيم با يک دنيا آرزو و عشق آغاز شد وآغاز آن را گويا هيچ وقت پايانی نبود، لحظه لحظه ی زندگی اين دو رنگ سرخ عشق را تداعی می کرد و بوی شيرين دوست داشتن را .
سياوش زندگی سختی را پشت سر گذاشته بود ،مرگ پدر در هشت سالگی ودرس خواندن و کار کردن توأ م و نداشتن وضعيت مالی مناسب ، نمی تواند چندان ساده به نظر برسد، وآنچه سياوش را به آ ينده اميدوار می کرد حضور گرم و صميمی نسيم بود، و نسيم آنکه تنها خاطره اش از گذشته فضای بی روح و سرد پرورشگاه بود با سياوش زندگی تاز ه ای را تجربه می کرد .
سياوش که ازکودکی مسئو ليت پذير بودن را آموخته بود، اين بار مسئوليت متفاوتی را پذيرفته بود ، روزها با هزار اميد به محل کارش می رفت وشبها به عشق نسيم به خانه برمی گشت ودر کنار نسيم تمام وجودش آرام می گرفت، نسيم هم در نبود سياوش روزی چند بار به محل کارش تلفن می زد وبا شنيدن صدای دلنشين سياوش حضورش را از دور لمس می کرد .
سه سال از ازدواج اين دو گذشت و رابطه آ نها روز به روز عميق تر شد و عشقی که بين آ نها بود آتشين تر.امّا با وجود اين که به نظر می رسيد اين رابطه هرگز سُست نمی شود اتفاق غيرمنتظره ای بين سياوش و نسيم کيلو مترها فاصله اندا خت.
در يکی از روزهای پاييز سياوش طبق عادت هميشگی وقتی از محل کارش به خانه بر می گشت صحنه ای را ديد که مسير زندگی اش رابه کلی عوض کرد،در چهار راهی پشت چراغ قرمز نسيم را همراه مردی در يک اتومبيل بسيار شيک ومدل بالا ديد!
سياوش در آن لحظه نمی دانست خواب است يا بيدار،وقتی به خودآمد که متوجه شد آن اتومبيل را تعقيب می کند،از خونسردی خودش شگفت زده شده بود،بالاخره اتومبيل دريکی ازکوچه های شمال شهر وارد خانه ای شد،سياوش درآن لحظه نمی دانست چه کار بکند،فکرهای زيادی از ذهنش گذشت، يک لحظه تصميم می گرفت وارد خانه شود ودر يک لحظه ديگر تصميم می گرفت خودش را بکشد! سرانجام فکری به ذهنش خطور کرد ، انتقام! سياوش تصميم گرفت هرطوری شده ازنسيم انتقام بگيرد و بدون آنکه کاری بکند ازآنجا دور شد وبه خانه برگشت .
وارد خانه شد،نسيم در خانه نبود ! فکراينکه وقتی نسيم به خانه آمد چه کار بکند،کاملاّ گيجش کرده بود ،ساعتی در افکار خودش غرق شده بود که ناگهان نسيم وارد خانه شد. سعی کرد عکس العملی ازخود نشان ندهد، به همين خاطر خيلی عادی با نسيم شروع به صحبت کرد واز وی پرسيد که کجا رفته است و نسيم هم توضيح داد برای ديدن يکی ازدوستانش به ...،سياوش در حالی که تظاهرمی کرد حرفهای نسيم را قبول کرده ، ولی در عمق وجودش تمام عشق وعلاقه که بهنسيم داشت تبديل به کينه و نفرت شد و احساس کرد که ديگر توان زندگی با نسيم را ندارد.
ازآن روز به بعد سياوش به مدّت يک هفته، تمام رفت وآمدهای نسيم را زير نظرگرفت تا يک با رديگر وی را همراه آن مرد ببيند و هر دو را غافلگير کند،دولی نسيم در اين مدت هيچ تماسی با آن مرد برقرار نکرد تا اينکه سياوش در روز هشتم بعد از آن که از محل کار خود خارج شد به آن خانه شمال شهر رفت تا يکبار ديگر آن مرد را از نزديک ببيند واگر توانست حرفهايی از اوبيرون بکشد!
هنوز وارد کوچه نشده بود که ناگهان نسيم را همراه آن مرد سوار بر اتومبيل ديد که از پارکينگ خانه خارج می شدند ، سياوش بدون آنکه کاری بکند فقط ناظر دور شدن آنها بود او اين بار هم هيچ عکس العملی از خود نشان نداد، رنگ پريده و خسته شروع به حرکت کرد، در بين راه احساس کرد که ديگر دوست ندارد به خانه اش برگردد ، به پارکی خلوت رفت و روی يکی از نيمکتها دراز کشيد ؛ برگهای زرد يکی پس از ديگری ازدرختان جدا می شدندو فضای پارک راغم زده و حزن انگيز جلوه می دادند،چندساعت گذشت،تقريبن نيمه های شب بود ، سياوش ناگهان از جا بلند شد و با عجله به سمت اتومبيلش حرکت کرد اندکی بعد به طرف خانه روانه شد.
آهسته دررا باز کرد و وارد خانه شد، نسيم هنوزبيدار بود ، سراسيمه به طرف سياوش آمد وگريه کنان دليل دير آمدن سياوش را پرسيد، سياوش در گريه های نسيم مکر و حيله راکاملن حس کرد ديگرتحمل ديدن نسيم را نداشت به آشپزخانه رفت و اندکی بعد با چاقوی تيزی به سمت نسيم آمد ، طولی نکشيد که گريه های نسيم خاموش شد!
همان شب سياوش به سمت خانه آن مرد درشمال شهر حرکت کرد،وقتی به آنجا رسيد ، آرام ازديوار خانه بالارفت و وارد حياط شد، به سمت درورودی رفت،آن مرد ازصدای در بيدار شده بود ، ناگهان چراغها روشن شدند، مردازديدن سياوش وچاقويش وحشت کرده بود، سياوش با خونسردی به سمت مرد حرکت کرد ولی ناگهان با ديدن نسيم در جايش خشک شد ! اندکی بعد صدای آژير پليس در کوچه به گوش رسيد و پليس سياوش را دستگير کرد!
در دادگاه مشخص شد که نسيم و آن نسيمی راکه سياوش در خانه ی آن مرد ديده بود با هم خواهر دو قلو بودند بدون آنکه هيچ کس بداند ،حتی نسيم و آن نسيم !
فروردین 82
http://mahjour.atspace.com/sortstory/nasim.htm _________________
نامداری بی نیک نامی ، به پشیزی نمی ارزد . ارد بزرگ
غم خودش ما را پیدا می کند باید دنبال شادیها گشت. فريدريش ويلهلم نيچه |
|