انجمن گفتگوی خبرنگاران ایران
آخرین اخبار و اطلاعات ایران و جهان
 
 پرسشهاي متداولپرسشهاي متداول   جستجوجستجو   ليست اعضاليست اعضا   گروههاي کاربرانگروههاي کاربران   ثبت نامثبت نام 
 مشخصات فرديمشخصات فردي   پيامهاي خصوصيپيامهاي خصوصي   ورودورود 

گزارشي از نمايشگاه دوسالانه مطبوعات كودك و نوجوان

 
ارسال موضوع جديد   پاسخ دادن به اين موضوع    فهرست انجمن گفتگوی خبرنگاران ایران -> مطالب متنوع کاربران
مشاهده موضوع قبلي :: مشاهده موضوع بعدي  
نويسنده پيام
zari
پشتیبان انجمن خبرنگاران ایران
پشتیبان انجمن خبرنگاران ایران


عضو شده در: 05 Jan 2008
پست: 43

پستتاريخ: شنبه Jan 05, 2008 10:21 am    عنوان: گزارشي از نمايشگاه دوسالانه مطبوعات كودك و نوجوان پاسخگويي به اين موضوع بهمراه نقل قول

گزارشي از نمايشگاه دوسالانه مطبوعات كودك و نوجوان تصوير شادي بچه ها در قاب كاغذي روزنامه

زهره علي عسگري
ساكت! باز تو نظر دادي؟ مگر صدبار نگفتم وقتي چند تا آدم بزرگ دارند حرف مي زنند تو...نكن؟
... و باز هم همان قصه تكراري بچه ها و آدم بزرگ ها. بزرگترها حرف مي زنند و تصميم مي گيرند و كوچكترها ساكت و صامت فقط نگاه مي كنند، درست مثل قضيه برگزاري نمايشگاه دوسالانه مطبوعات كودك و نوجوان كه در فصل امتحانات پايان ترم بچه ها در كانون پرورش فكري كودكان و نوجوانان در خيابان حجاب برگزار شد.- بچه ها حتي فرصت نگاه كردن هم نداشتند- و كسي از بزرگترهاي تصميم گيرنده، يك نظرخواهي كوچولو هم از آنها نكرد كه: خب! بچه ها! اين نمايشگاه به اسم شماها برگزار مي شود. شما مي توانستيد از 5 دي تا 12 دي بيائيد و سري به آن بزنيد؟
مسئول غرفه كيهان بچه ها مهمان داشت و همه دور هم نشسته بودند و به پيرمردي عصا به دست كه با زحمت از پله هاي سالن پائين مي آمد تا سري به نشريات كودكان و نوجوانان بزند لبخند مي زدند. يكي از آنها در عكس العمل من به اين سؤال كه: «پدر بزرگ ها به جاي بچه ها؟!» لبخندي زد و گفت: «بچه ها، هميشه بچه اند ديگه!»
و به نظرم يك دنيا حرف توي همين جمله كوتاه نهفته!
¤
چي؟! راست مي گوئيد؟ يعني شما هم از برگزاري اين نمايشگاه خبر نداشتيد؟ راستي راستي بي خبر بوديد؟ البته حق داريد، زيرا به اقرار بسياري از غرفه داران، تبليغات خوبي پيرامون اين نمايشگاه صورت نگرفته، مخصوصاً تبليغات راديو و تلويزيوني كه به هيچ وجه وجود نداشته است.
¤
روز جمعه .7 دي.86، يك روز تعطيل كه فردايش هم به مناسبت عيد غدير تعطيل بود، نمايشگاه بيش از حد انتظار خلوت بود.
بنابراين در خلوتي نمايشگاه مسئول يكي از غرفه ها نقاشي گل و بوته مي كشيد و چشم انتظار هر تازه از راه رسيده اي بود. مسئول يك غرفه ديگر سر فرصت با تلفن همراه صحبت مي كرد، يكي ديگر با بچه اش بازي مي كرد، بعضي ها هم دكورها را جابجا مي كردند و...
مسئول غرفه مجله باران با اظهار ناراحتي نسبت به اطلاع رساني نمايشگاه از فرصت كمي كه براي طراحي غرفه داشتند ناراضي بود. او در مورد تعداد بازديدكنندگان گفت: «گاهي بازديدكننده كودك داريم، اما از نوجوانان راهنمايي و دبيرستاني خبري نيست.»
خانمي كه كلي مجله انگليسي «لدر» مخصوص كودكان روي ميزش قرار داده و منتظر بازديدكننده بود، دست هايش را در جيب پالتويش فرو كرده بود و مي گفت: «هوا سرده، كسي بچه ها را از خانه بيرون نمي آورد، به علاوه الان وقت امتحانات هم هست. بچه ها دارند درس مي خوانند.»بعضي غرفه ها مسابقات مختلف مثل قصه نويسي، نقاشي، رنگ آميزي، رايانه، داستان كوتاه و جمله كوتاه برگزار مي كردند و به بچه ها جايزه مي دادند و به خاطر كم بودن تعداد بچه ها همه، برنده از غرفه ها خارج مي شدند.
وقتي از مسئول غرفه سروش كودكان پرسيدم چرا تبليغات اين قدر ضعيف بوده گفت: «اين كار هم مثل بقيه اطلاع رساني هايمان است. من خودم به نويسنده هايمان زنگ زدم و خبر دادم. خيلي هايشان بي اطلاع بودند. حيف است نمايشگاهي را كه هر دو سال يك بار برگزار مي شود، عده اي از دست بدهند.»
58 نشريه كودك و نوجوان در ايران وجود دارد، اما اين كه تأثير واقعي اين نشريات بركودكان و نوجوانان چيست جاي سؤال است. آقاي جواديان يكي از بازديدكنندگان كه به همراه دو فرزندش به نمايشگاه آمده بود در جواب به اين سؤال گفت: «با وجود اين تعداد نشريه، بچه هايمان تكان هم نمي خوردند و به نظر من علت آن، كپي برداري است، يعني نشريات همديگر را تكرار مي كنند و ما به ندرت تفاوت احساس مي كنيم. تفاوت يا اصلاً نبوده و يا كم بوده. شما خودتان نگاه كنيد، به جز چند مجله بقيه شكل هم اند.
¤ در سالن مي گشتم و به غرفه هاي خالي و يا غرفه هاي بي مسئول نگاه مي كردم. غرفه اي پر بود از پوسترهاي كارتوني مثل مرد عنكبوتي، تام و جري، ربوت ها، نمو، سفيد برفي و خيلي هاي ديگر كه ديوارها را پوشانده بودند و حتي روي زمين پهن بودند. اما كسي نبود كه از او بپرسم اين عكس ها و پوسترها چه ربطي به مطبوعات دارند؟ در همين حين به يكي از اعضاي ستاد برگزاري نمايشگاه برخورد كردم و خوشحال از اين كه بالاخره كسي را پيدا كرده ام كه بعضي سوالاتم را جواب دهد شروع به پرسيدن كردم:
- تبليغات؟!
- هم تبليغات محيطي داشته ايم. هم روزنامه اي، هم دعوت از مدارس.
- غرفه هاي خالي؟!
- پيش بيني كرده بوديم براي نشريه هايي از قلم افتاده كه جا داشته باشيم. اگر شما نگاه كنيد غرفه هاي خالي بي نام هستند. يعني اين طوري نيست كه نشريه اي ثبت نام كرده، ولي نيامده باشد. البته قبول دارم كه بعضي نشريه ها اهميت نداده اند. بعضي ها هم دو تا يكي كرده اند.
- استقبال كم؟!
- به نظر من براي روز تعطيل، همين مقدار هم خيلي خوب بوده. در حالي كه دو روز اول بازديد كننده نداشتيم! با اين حال نسبت به سابقه نمايشگاه قبلي خوب بوده.
- چرا در فصل امتحانات بچه ها؟!
- صددرصد در زمان بهتري هم مي شد اين نمايشگاه را برگزار كنيم. درصدد هستيم زمانش را در 13 آبان يعني روز دانش آموز تثبيت كنيم و البته هر اتفاقي هم بيفتد برگزار مي كنيم، حتي امتحانات! ما خيلي سعي كرديم كه اين نمايشگاه با ايام بخصوصي مثل ماه رمضان و يا ايام ديگر برخورد نداشته باشد.
- اگر فصل امتحانات نبود بچه ها حتماً از طرف مدرسه به نمايشگاه مي آمدند.
- مدارس برداشت درستي از نمايشگاه ندارند! طبعاً ما با خانواده ها بيشتر توافق داريم، آنها برنامه ريزي كرده اند، بنابر اين ارزش بيشتري دارند. مدارس با مربي مي آيند، يك دوري مي زنند و مي روند، ولي خانواده ها براي اين كار وقت گذاشته اند و اين بهتر است.
¤ اين نمايشگاه در 12 دي يعني در روز اختتاميه برنامه بخصوصي ندارد. كار جديدي كه شده اين است كه داوران، كارشان را در اول نمايشگاه انجام دادند و تكليف همه را روشن كردند. در طي دو سال گذشته نشريات بررسي شدند و نقاط ضعف و قوت آنها در 12 رشته مثل شعر، داستان، طنز و... دربيانيه اي صادر و به مسئولان نشريات ارائه شده است. بنابر اين برگزيدگان، در شروع كار نمايشگاه جوايز خود را دريافت كرده اند.
مسئول غرفه اطلاع رساني هم راجع به برنامه هاي نمايشگاه اطلاعاتي مكتوب داشت كه از روي آن توضيحاتي برايم داد:
- ما در طي روزهاي برگزاري نمايشگاه نشست هايي داريم. نشستي مربوط به مرحوم قيصر امين پور در قلمرو ادبيات كودكان و نوجوانان (كه احتمالاً در روز يكشنبه 9 دي برگزار شده است). دوشنبه 10 دي، «ميز گرد ترجمه» كه بررسي نقش خانه ترجمه را در اعتلاي ادبيات كودك و نوجوان برعهده دارد و احتمالاً بزرگداشت مرحوم الوند مترجم كودكان خواهد بود (در پرانتز اضافه مي كنم كه با كمال تعجب مسئولان غرفه مرحوم الوند از چنين نشستي بي اطلاع بودند). سه شنبه 11 دي ميزگرد متون كهن با محوريت مولوي در ادبيات كودك و نوجوان با مسئوليت آقاي ميركياني.
بايد اعتراف كرد اين نمايشگاه با يك هزينه جمع وجور برگزار شده است و اين از محسنات اين نمايشگاه است. بنابر اين بهتر بود مطبوعات بي مهري نكرده و با علاقه بيشتري به اين موضوع بها مي دادند.
¤ در پايان اضافه مي كنم به نظر من «اميرعلي» 5 ساله برنده اصلي نمايشگاه روز جمعه 7 دي بود. اميرعلي با پدر ومادرش به نمايشگاه آمده بود و در آخر روز كلي مجله و بادكنك هديه گرفته بود. او از خوشحالي روي پاهايش بند نبود و در حالي كه با يكي از بادكنك ها با شادي بي وصفي بازي مي كرد به هر كس مي رسيد. داد مي زد: «من يك عالمه جايزه گرفته ام، من خودم يك عالمه جايزه گرفته ام». به هر حال خوش به حالش!
_________________

پیامد دانایی ، پذیرفتن بار ساماندهی دیگران است . اُرد بزرگ
مرگ نادان به از زندگی اوست . بزرگمهر بختگان
بازگشت به بالاي صفحه
خواندن مشخصات فردي ارسال پيام شخصي
zari
پشتیبان انجمن خبرنگاران ایران
پشتیبان انجمن خبرنگاران ایران


عضو شده در: 05 Jan 2008
پست: 43

پستتاريخ: شنبه Jan 05, 2008 10:21 am    عنوان: شش شب در برزخ! برگي از دفتر خاطرات يك مدرسه اي پاسخگويي به اين موضوع بهمراه نقل قول

شش شب در برزخ! برگي از دفتر خاطرات يك مدرسه اي

گاليا توانگر
شب اول- اورژانس
شب بود. هيچ ستاره اي توي آسمان ديده نمي شد. از بعدازظهر هم باران مي باريد. من هم با باران مي باريدم! مريض كه داشته باشي، خودت مريض تري. ستاره هم توي آسمان باشد، چشم هاي مضطربت چيزي نمي بيند.
يك باره وضعيت اورژانسي پيش مي آيد. يك سرطناب برمي گردد به ثانيه هاي طلايي نجات مريض، يك سرطناب به سيلي محكمي كه روزگار به صورتت مي زند. نمي دانم، شايد براي بيدار شدن!
اورژانس جايي است كه مي شود گفت؛ انتهاي دنياست. به خصوص اگر اولين بارت باشد. اورژانس بيمارستان هاي دولتي چيزي شبيه برزخ است. پرونده بستري مريض را كه به دست يكي از پرستارها دادم، هنوز ورق نزده بود كه به سمت مرد جواني با دست خون آلود دويد. سربرگرداندم، سه انگشت قطع شده ديدم و هيكل قدرتمندي كه از زود درد كبود به نظر مي رسيد. چيزي مثل حس بالا آوردن افتاد ته گلويم. چشم هايم سياهي رفت. يك لحظه گفتم: خودت را جمع و جور كن.
يكي از همراهان مرد جوان براي پرستار توضيح داد كه دستش زير دستگاه صنعتي پرس شده است.
يكي ديگر از پرستارها محكم كوباند توي كتفم و با تشر گفت: چرا ايستادي؟ ببرش ته سالن. ويلچر را هل دادم و از راهرو برزخ گذشتم. همه چيز در نگاه اول شلوغ بود، اما خيلي ها در آن شلوغي با طمأنينه كار مي كردند. عين خيالشان نبود. عادت همه چيز را درست مي كند، حتي رفت و آمد در برزخ!
سرم، كيسه خون، لحظه هاي اضطراب، رفت و آمد دكترها، گريه مريض، گريه خودت، نااميدي محض، ثانيه هاي دقيقه 90 كه مي گذرد، ديگر توان نداري بيشتر از اين غصه بخوري. آرام و متين كنار مريضت مي نشيني و كم كم همراهان ساير مريض ها مي آيند سراغت تا دل داريت بدهند.
درد روي درد! آن قدر درد كه با خودت مي گويي: اي بابا، آن سوي اين ديدارها، پشت همين پنجره اي كه شهر را قاب گرفته، همه اين آدم ها نفس مي كشيدند و ما خبر نداشتيم. دوباره دلت مي ريزد كف پايت، نه از بابت مريضي كه داري، از بابت وحشتي كه به تو غالب شده، از بابت آسماني كه در اولين شب اورژانس ستاره ندارد.
شب دوم- اورژانس
تخت خالي در بخش ها هر چند ماه يك بار به يك مريض مي رسد. بايد دست و پا زد.
بايد پارتي داشت. بايد حال مريضت ثانيه هاي دقيقه 90 باشد.
همه اين ها كه جفت و جور شد، مجوز انتقال مي گيري. البته اول از همه تسويه حساب با صندوق و افتتاح پرونده ديگر براي انتقال.
صبح هاي اورژانس هم بي رمق است. انگار خستگي نخوابيدن شب پيش و گذراندن يك كابوس وحشتناك با همه سنگيني اش روي شانه هايت نشسته باشد.
يكي از همراهان كه دختر جواني بود، كف اورژانس سجاده پهن كرد و شروع كرد به نماز خواندن. تنها چيزي كه در انتهاي دنيا به دردت مي خورد، ياد خداست.
هنوز ننشسته اي كه يك ليست بلند بالا دارو و آمپول به دستت مي رسد.
داروخانه بيمارستان تمام كرده، چاره اش هلال احمر است. اگر هلال احمر نداشت، چانه مي زني، مشابه اش را مي نويسند.
مي روي و مي آيي، ته دلت مي گويي يعني اين داروخانه بزرگ بيمارستان كارآيي اش چيست؟ فقط گاز استريل و چسب زخم دارد؟!
همراهي كه در همسايگي نشسته بود، آرام با گوشي موبايلش حرف مي زد: «از دايي... بگير. پول آمپول هايش هر كدام 60 هزار تومان مي شود.»
با خودم حساب كردم پول 4 تا از آمپول ها به اندازه حقوق يك كارمند است. دلش را نداشتم دست و پا زدن زن را از پشت گوشي تلفن ببينم، سرم را مثل بچه آدم بدون اعتراض زير انداختم و بي هيچ كلامي روانه هلال احمر شدم.
شب سوم- بخش
بخش ، دنياي پس از انتهاي دنياست. سكوت، همراهان غرق تفكر، انتظار براي اقدام نهايي مثلاً جراحي، انتظار براي دوباره مهلت گرفتن.
مهلت گرفتن؟! مهلت گرفتن؟! چندبار اين سؤال را در دل تكرار كردم. بايد چيزهايي باشد كه به واسطه آنها مهلت بخواهي. مثلاً مادري كه يك دختر بچه مدرسه اي دارد. مهلت مي خواهد تا برگردد و سر و سامانش بدهد.
بايد چيزهايي باشد كه... مثلاً پيرمردي كه مي خواهد هفته آينده در مجلس عروسي پسرش شركت كند.
همه آدم هاي آن جا اكثراً براي مهلت خواستن دليل دارند، اما كسي كه آن بالاست تصميم مي گيرد. در اين ميان چه قدر آدم بايد بيچاره باشد كه براي مهلت گرفتنش هم بي بهانه بماند. يك پسر جوان كراكي را آورده بودند كه تمام بدنش كرم گذاشته بود!
نه خانواده اي دور و برش مانده بود، نه زني، نه بچه اي، نه اميدي! خودش هم بهانه اي نداشت، براي رفتن يا ماندن فرقي نمي كرد، كلاً نقطه صفر مرزي بود.
آب هم نمي توانست بخورد!
به عوضش دو اتاق آن طرف تر يك مادر لحظه شماري مي كرد تا ساعت ملاقات برسد و لبخند دخترش را ببيند. اميد چيز قشنگي است.
دومين چيزي كه در انتهاي دنيا به دردت مي خورد، اميد است، به خدا و به كساني كه دوستشان داري.
شب چهارم- بخش
در بخش سرطاني ها بيشتر انتظار موج مي زند. بعضي ها مي پذيرند، روحيه اش را هم دارند. بعضي ها اصلاً نمي دانند چي به چي است! اين اتفاقاً بهتر است، مثل بچه هاي زير ده سال. بعضي ها دعوا مي كنند، اعصابش را ندارند و بعد هم دو دقيقه ديگر مي زنند زير گريه و آشتي مي شوند. در انتهاي دنيا دعوا و قهر بي معناست. همه مهربان مي شوند، حتي آنهايي كه كم مي آورند و آستانه تحمل شان پايين است.
همه همديگر را مي بخشند. دشمني معنا ندارد. اگر هم ناراحتي باشد، رك و روراست به هم مي گويند. چيزي كه در پس ديوارهاي شهر كمتر مي بيني.
يك جورايي عشق شفابخش است، نه از آن عشق هايي كه من و تو ديده ايم، نه تنها شفابخش نيست كه درد مي آورد.
مثلاً عشق به همين پنجره و تنها گلداني كه پشتش نشسته است. اين گلدان مي تواند نماد رشد و بالندگي دوباره باشد. تنها نماد زنده براي آدم هاي بخش كه حتي قطره اي از اميد هم برايشان حكم نوش دارو دارد.
كلاً پس از ديدن برزخ و انتهاي دنيا به اين فكر مي افتي كه بايد در هر شرايطي توكل كرد. اگر اين نباشد، بي تعارف بهتر است غزل خداحافظي را قبل از آمدن اجل بخواني.
شب پنجم- حقيقت
دكتر خيلي آرام صدايت مي زند و وضعيت مريضت را مثل آب خوردن روي سرت مي ريزد. تو داري بي حال مي شوي، ولي چشم هاي براق دكتر از پشت عينكش گويي در آرامش كامل مي خندند. گفتم؛ عادت همه چيز را آسان مي كند.
درست همين موقع يكي از آشناياني كه سال تا سال به تو تلفن نمي كرده، زنگ مي زند تا احوال پرس باشد. نمي داني، حرص حرف هاي دكتر را روي سر آن بيچاره خراب مي كني يا اصلاً او را مستحق اين رفتار مي داني.حقيقت واضح و شفاف روبروي توست. يا مي پذيري يا گريه مي كني، باز هم گريه مي كني، بازهم گريه مي كني... بالاخره آب كوزه هم تمام مي شود.
حسن اين جور گرفتاري ها اين است كه همه، دوست و دشمن با تو همذات پنداري مي كنند. گاهي نظر هم مي دهند. كلاً بايد اعصاب داشت و تحمل كرد.
خيلي ها هم كه همه وجود و احساست را به پايشان ريخته اي، در نقطه بزنگاه چهره واقعي شان را نشان مي دهند و يك باره از صحنه محو مي شوند. اينها خيلي... هستند. بايد مي نوشتم تا دلم خنك شود. اگر ما هم بگذريم، خدا از آنها نمي گذرد. مطمئن باشيد.
شب ششم- بازگشت
كارهاي ترخيص را سلانه سلانه انجام مي دهي. آرام شده اي، همه چيز روشن است. مريضت را مي بري خانه يا شفا گرفته يا بايد مهلت باقي مانده را برايش بهتر كني. حس مي كني خودت مريض تري. چاره نيست. كلاً در زندگي زمان هاي زيادي هست كه بايد سكوت كرد و سرفرود آورد. همين كه از بيمارستان بيرون مي آيي، سرما توي صورتت مي خورد و دوباره همان آدم ها، همان بي معرفت ها و با معرفت ها، همان كشمكش ها و همان اجبارها، موفق باشي!
_________________

پیامد دانایی ، پذیرفتن بار ساماندهی دیگران است . اُرد بزرگ
مرگ نادان به از زندگی اوست . بزرگمهر بختگان
بازگشت به بالاي صفحه
خواندن مشخصات فردي ارسال پيام شخصي
نمايش پستها:   
ارسال موضوع جديد   پاسخ دادن به اين موضوع    فهرست انجمن گفتگوی خبرنگاران ایران -> مطالب متنوع کاربران تمام زمانها بر حسب GMT + 3.5 Hours مي‌باشند
صفحه 1 از 1

 
پرش به:  
شما نمي توانيد در اين بخش موضوع جديد پست كنيد
شما نمي توانيد در اين بخش به موضوعها پاسخ دهيد
شما نمي توانيد موضوع هاي خودتان را در اين بخش ويرايش كنيد
شما نمي توانيد موضوع هاي خودتان را در اين بخش حذف كنيد
شما نمي توانيد در اين بخش راي دهيد


Powered by phpBB © 2001, 2005 phpBB Group
Powered by MakeForum.org - Free Forum Hosting
Sign Up now to get your Free Forum!